بی مهر

زندگی زیباست ای ...

امید....

حرفهای خودمونی

به نظرتون امید چیه؟ چقدر به زندگی امیدوارید؟

میاین نظراتمون رو بزاریم روی هم و به یک نتیجه ای برسیم؟

از نظر تو امید چیه دوست من؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 9:32  توسط بهار  | 

خیلی ...

چی توز موتوری ...

خیلی بی معرفتی!

خیلی بد جنسی!

خیلی نامردی!

خیلی بی مرامی...

آخه نالوطی من از روی چی توز باید بفهمم  موتور خریدی؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 14:8  توسط بهار  | 

ولنتاین مبارک...

اینم از ...

با دوست دخترم پشت چراغ قرمز تو ماشین نشسته بودیم یهو یه گل فروشه اومد جلو گفت: آقا یه گل بخر...

گفتم نمیخوام عزیزم.

گلفروشه گفت: پس چرا واسه دختر دیروزیه خریدی واسه این نمیخری؟؟؟ چرا فرق میزاری بینشون؟؟؟ بعد دوید رفت...

اونوقت من موندم و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 14:0  توسط بهار  | 

برای ما...

برای ما ...

برای تو ، برای چشمهایت...

برای من، برای دردهایم ... 

برای ما، برای این همه تنهایی...

 ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 16:4  توسط بهار  | 

با تو تنهاترم ...

با تو ...

گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است ...
 
داشتن ِ بعضی ها تنهاترت می کند ..!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 15:53  توسط بهار  | 

ما ...

ما زنگ زدیم ...
صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم: از شما چه پنهان: ما از درون زنگ زده ایم ...!
(مرحوم حسین پناهی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 15:40  توسط بهار  | 

این روزها...

این روزها ...

این روزها خیلی از آدمها به دست هم پیر می شوند، نه به پای هم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 15:25  توسط بهار  | 

دلتنگی ...

هو ال...

یادگار دوست...

 هر روز دلم در غم تو زارتراست        وز من دل بی رحم تو بی زارتراست

 بگذاشتیم ،غم تو مگذاشت مرا       حقا که غمت از تو وفادارتر است

                        * * * * * *                             

 بازآ که تا به خود نیازم بینی               بیداری شبهای درازم بینی

 نی می غلطم که خود فراق تو مرا      کی زنده رها کند که بازم بینی؟

                                                          * * * * * *   

برمن دروصل بسته می دارد دوست       دل را بر ما شکسته می خواهد دوست

زین پس من و دل شکستگی بر در او      چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

                                                                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 12:35  توسط بهار  | 

تو با من بمان...

هو المحبوب

سلامم را تو پاسخ ده...  

يكی را دوست می دارم...
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من...
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند...

به برگ گل نوشتم من
تو را من دوست  می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند 

به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به
كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد...

صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند ...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 9:41  توسط بهار  | 

و اما بعد...

هو الرجی

آرزو ای سراب بی کران...

 ای   کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

يا   اين   ره   دور   را   رسيدن   بودی

یا از  پی  صد هزار سال  از دل خاک

چون   سبزه   اميد    بر   دمیدن   بودی

خیلی وقت ها به این شعر فکر می کنم. واقعا کاش می شد آرمید یا به مقصد و مقصود رسید و یا ...؟

به معنای زندگی فکر می کنم. جای دل کجاست؟ عقل تو این آشفته بازار زندگی چیکار می کنه؟  چرا زندگی می کنیم؟

حتما معنای زندگی وسیع تر از اون چیزیه که من فکر می کنم. واقعا معنی زندگی چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:3  توسط بهار  |